![]() |
![]() |
|
| مدعی خواستکه از بیخ کندریشه ما غافل ازاینکه خدا بود در اندیشه ما |
|
بیهوده قسم چرا به حضرت عباس میخورید
وقتی که پشتمان همه جا زخم خنجر است وقتی که سالیان درازیست که دستانمان قلم شده است ان مشک پاره شد اما هنوز ما هزارو چهارصد و اندی سال است که سوگوار قربانیان نیرنگ و فریبیم تا چشمهایمان بروی فریب بسته بماند!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 12:21 توسط اکبری |
|
حقیقت حقیقت چندان از ما دور است که وقتی از دور دستها به ما می رسد دیگر هیچ چیز از آن بر جای نمی ماند همین هیچ خود گنجینه ارزشمندی است کریستین بوبن از کتاب حضور ناب جبران ناپذیر انسانها حتی با احساس ترینشان حتی سرگردان ترینشان حتی معروفترین و دانشمند ترینشان هم نتوانستند - آگاهانه یا غیر آگاهانه - از یک غریزه فرار کنند. غریزه ای کودکانه وساده نوشتن به منظور جبران جبران ناپذیر کریستین بوبن از کتاب :فراتر از بودن
نامه ای به نور که چهارشنبه 16 دسامبر 1992 حدود ساعت دو بعد از ظهر، در خیابانهای «کروزو» در فرانسه، پرسه می زد
،خانم
اوایل بعد از ظهر بود که شما را دیدم و بی شک - امیدوارم مرا به خاطر حماقتِ این اعتراف ببخشید - به خاطر این که کار دیگری نداشتم. جلوی مدرسه ی موسیقی منتظر بودم. بچه ها با سازهایی که گاهی از خودشان هم بزرگتر بود و جلوی دست و پایشان را می گرفت، وارد این مدرسه می شدند
شما مدتها قبل از من آنجا بودید. از اعماق زمان آمده بودید تا در این روز، اولین و آخرین قدمهایتان را بر زمین بگذارید. از آن جایی که صبح ها زود از خواب بیدار نمی شوم، افتخار آشنایی با شما را در دوران جوانی تان نداشتم. کسی که من در حال گذر از آسمانی سرما زده دیدم، زنی بود جا افتاده، کمی خسته در اثر ساعتها پرسه. اما بی شک زیبا ترین زنی بود که در عمرم دیده بودم. خانم، زیبایی قلبی جز قلب شما ندارد. من با توجهِ یک نقاش، یک عاشق به شما نگاه می کردم. ذرات رقصنده در خلاء و صبر مهیب خدا، جامه ی فرشتگان را به شما پوشانده بودند. من مانند کسی به شما نگاه می کردم که در زندگی کاری جز زندگی کردن ندارد - زندگی کردنی با بی قیدی هر چه تمام تر و شادی مخفیانه
مثل یک بچه ی خندان، هر لحظه همه جا سر می کشیدید. شما تصویر زندگی ای بودید که خود را رها کرده و بی دریغ می بخشید، زندگی ای که نسبت به فرداهایش کاملا ً بی قید است. در حالی که کودکان در مدرسه درس موسیقی می آموختند، من از شما درس مهربانی می آموختم: خانم، دل ام می خواهد با تصویر شما به سراغ مشتی روز که به من عطا شده بروم. با شادی و عشق بی واهمه ی شما از گم گشتگی تان
همه ی ما تنها در جستجوی یک چیز در زندگی هستیم: که از آن لبریز شویم - که بوسه ی یک نور را در قلب یخ زده مان دریافت کنیم، ملایمت عشقی فناناپذیر را تجربه کنیم. زنده بودن یعنی دیده شدن، یعنی ورود به نور نگاهی پر محبت: هیچ کس از این قانون مستثنی نیست. حتی خدا، خدایی که در حقیقت از هر قانونی مستثنی است، چرا که او را حقیقت همه چیز می دانند
...
Christian Bobin (born on 24 April 1951) is a French author and poet, and winner of the 1993 "Prix des Deux Magots |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 12:34 توسط اکبری |
|
|
چیزی که دوست داری را روشن کن،بی آنکه به سایه اش دست بزنی
تنها عشق است که ما را بلند می کند بی آنکه از هیچ چیزی ما را نجات دهد.تنها مانند تیغی در ماست، که عمیقا در پوست ما فرو رفته.نمی توان آن را بدون اینکه بلافاصله کشته شویم از ما گرفت.عشق تنهایی را دور نمی سازد.آن را کامل می کند.عشق برای تنهایی تمام فضا را برای سوزاندن باز می کند.عشق چیزی بیشتر از این سوختگی نیست.مانند سوختگی از شعله های آتشی سرخ.فضای بازی در خون.نوری در نفس.نه هیچ چیزی بیشتر و با این وجود به نظرم می آید با خم شدن بر روی این هیچ تمام این زندگی سبک خواهد شد.سبک شفاف:عشق کسی را که دوست دارد اندوهگین نمی سازد.غمگین نمی کند.برای اینکه در جستجوی گرفتن او نیست.لمسش می کند بدون اینکه او را بگیرد.به او اجازه رفتن و آمدن می دهد.به دور شدن او نگاه می کند،با گامهایی آرام که مردن او را نمی شنویم:ستایش کم،مدیحه ای ظریف.عشق می آید،عشق می رود.همیشه به هنگام خوش،هیچ وقت به گاه ما.برای آمدن اجازه می خواهد،تمام آسمان،تمام زمین،تمام زبان.نمی تواند در تنگنای معنایی جا گیرد.او نمی تواند حتی راضی به یک خوشبختی باشد.عشق آزادی ست.آزادی به خوشبختی نمی آید.با شادی همخوان است.شادی مانند نردبانی از نور در قلب ماست.بالا تر از ما به سرانجام می رساند.بالا تر ز خود را:به آن جا که هیچ چیز گرفتنی نیست مگر درک ناشدنی.بطور یقین من واقعا دیگر پاسخ نمی دهم:آواز می خوانم.اما آیا از پرنده می توان دلیل آوازش را سوال کرد؟! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 21:17 توسط اکبری |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 23:13 توسط اکبری |
|
|
حالا هر چی ما میخوایم کلاس بذاریم مگه برو بچ میذارن .هی اومدم حرف سیاسی بزنم نذاشتن !هی اومدم خارجی بازی در بیارم ومثلا برم تو کار علم و دانش نذاشتن !اومدم ایرانی بازی در بیارم وبرم تو کار شعر وشاعری بازم مسخره مون کردن !اقا انگار تو این دنیا فقط جفنگ گفتن به ما میاد.حالا تا واسه همینم حرف در نیاوردن چند تا جک بگم و برم
سخن فیلسوف قزوینی :تا وقتی امید هست ارزو نکنید! کره خره از باباش میپرسه بابا ما خرا ازدواج می کنیم باباش میگه اره عزیزم فقط ما خرا ازدواج میکنیم! ترکه جدول حل میکرده برمیگرده از دوستش میپرسه الت تناسلی زن دو حرفی ؟!رفیقش میگه افقی یا عمودی؟ میگه افقی .دوستش جواب میده :لب! صیغه عقد تو رشت:النکاح سنتی بعدش کیف امتی! قزوینیه میره پیش روانشناس میگه ببم جان این کودک درون که میگید کجاست؟! از غضنفر می پرسن فرق کچل با هواپیما چیه ؟میگه باز میخوای اسکلم کنی !کچل که فرق نداره هواپیما هم نکته انحرافیشه! ترکه کدو تنبل میخره میذارتش کلاس تقویتی ! اگه گفتی اگه دو تا هزار پا همو بغل کنن چی میشه؟!...میشه یک زیپ!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 23:36 توسط اکبری |
|
|
ترکه میره خونه خدا جو گیر میشه میزنه تو سرش میگه خدا توچرا مردی لره پشت سرش بوده میگه احمق خدا که نمی میره شهید میشه
ترکه میره سربازی دور کلاش قرمزی مشهدیه میخواد گاوش رو ببره تو طویله گاوه میگه مووو مشهدیه میگه مو تو ندرم اول مو مورم بعد تو بیا تو یک پارک تو قزوین یه بچه گم میشه مامانش میره به انتظامات پارک خبر میده .مسئولش پیج میکنه :یک پسر بچه گم شده است لطفا تا فردا بیاریدش تا ما پس فردا تحویل مادرش بدیم . فتوای نماز مسافر در قزوین:نماز مسافر در قزوین نشسته است نه شکسته از مقام معظم می پرسن شما این رییس جمهور رو از کجا پیداش کردید.میگه از تو لپ لپ مورچه با یک فیل عروسی میکنه زنش میمیره مورچه شاکی میشه میره پیش خدا میگه این چه وضعیه اومدیم زن گرفتیم حالا تا اخر عمرمون باید قبر بکنیم رشتیه با زنش میره حج تنها بر میگرده ازش میپرسن زنت چی شد ؟میگه ما رو که بردن مروه خانمو بردن صفا زنه ۵ قلو میزاد هر بچه اش هم یه رنگ بوده تازه میگفته من جلو گیری هم میکردم .دکتر داروهاشو بررسی می کنه می بینه بجای قرص ضد بارداری اسمارتیز می خورده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 19:35 توسط اکبری |
|
|
عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم» سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند. دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد. آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود. زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند: «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است» |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم دی 1385ساعت 13:14 توسط اکبری |
|
|
خبر خيری خواهد رسيد من از همان اولِ بارانِ بیخبر، که ناگهان کوچه تا انتهای گفتوگوی گريه خلوت شد جوری غريب دلم روشن بود که سرانجام يکی از همين روزهای رهگذر دوباره به خوابِ خانه برخواهی گشت. من از قديم قديمِ همان اوقاتِ آشنا، اوقاتِ آشنای علاقه را میشناختهام من میدانستم که تو بايد به عمد گُلدانِ خالیِ خانه را با خود بُرده باشی، اما درگاه خانه هنوز به روی رويا و گريههای مخفی ما باز است! من اين همه عمریست که زيرِ طاقهای شکسته خوابيدهام ریرا ... من از همان اولِ بارانِ بیخبر، جوری غريب دلم روشن بود که سرانجام يکی از همين روزهای رهگذر قاصدی خيس از دو ديدهی دريا میآيد و صاف از سمتِ روسریهای مانده بر بندِ رَخت به جانبِ آفتابِ آسوده در خوابِ ابر اشاره خواهد کرد، بايد برای ما - نبيرگانِ غمگينترين ترانهها - خبرِ خيری آورده باشد ... قاصدی خيس از دو ديدهی دريا که شبی دور چراغی از رديفِ روياها ربوده بود. من از همان اولِ بارانِ بیخبر، میدانستم زيرِ بارانیِ بلندش دو شببوی تازه وُ چند کلوچهی قند وُ پاکتِ نامهای دارد. من از قديم قديمِ همان اوقاتِ آشنا، اوقاتِ آشنای علاقه را میشناختم. میدانم خبرِ خيری خواهد رسيد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 13:51 توسط اکبری |
|
من و داداشم وقتی بچه بودیم ،یک کفتر سفید خوشکل داشتیم .اره بهترین چیزی که یک بچه می تونست داشته باشه .یه همذ بازی زنده .مدتها بود ما این کفتر رو داشتیم ،دیگه جلد بوممون شده بود .من و داداشم فکر میکردیم که هرگز ما رو ترک نمی کنه حتی چند بار بردیمش جاهای مختلف ولش کردیم اما برگشت خونه .بابام حسابی با نگه داشتن کفتر تو خونه مخالف بود میگفت مریضی میاره اخه ما اون موقع یه برادر کوچولو داشتیم که مامان و بابا خیلی نگران سلامتیش بودن .واسه همین گفت باید بریم کفترمون رو تو حرم امام رضا ول کنیم چون معتقد بود هیچ کفتری از اونجا بر نمی گرده اما کفتر ما که مثل هیچ کفتری نبود بازم برگشت .منو داداشم که حسابی خوشحال و مغرور شده بودیم دیگه رو کفترمون شرط می بستیم و جاهای مختلف ولش میکردیم و اونم باز به خونه بر میگشت .تا اینکه یه بار که داشتیم میرفتیم سفر کفترمون رو بردیم و توی راه ولش کردیم که خودش برگرده خونه .نمیدونم کفترمون فهمیده بود که شده سرگرمی ما یا اینکه تو راه برگشت دوستای بهتری بیدا کرده بود ،ویا از اینکه تنها رفتیم سفر و اونو ولش کردیم دلگیر شده بود ،اما به هر دلیلی که داشت به خونه بر نگشته بود .من وداداشم دل تو دلمون نبود که برگردیم خونه و کبوتر مون رو ببینیم که بازم تو امتحان قبول شده و تو خونه منتظر ماست .اما وقتی بر گشتیم دیدیم که ما رو ترک کرده و برنگشته .نمی دونید که چه احساس تلخی رو اون موقع تجربه کردم .حتی الان هم نمی دونم چه اسمی روش بذارم احساس گناه، اندوه، تنهایی تا مدتها بعد منتظر بودیم که شاید باز برگرده .حتی فکر کردیم که ممکنه کسی گرفته باشدش و اون یه روز از دست صیادش فرار میکنه .اما میدونستم که تقصیر خودمون بود ، تقصیر من و داداشم بود که اون دیگه بر نگشت .حتما فکر میکنید این برای من تجربه شد که مواظب کفترهایی که وارد زندگیم میشن باشم ،اما نه من عبرت نگرفتم و بازم کفترم رو بروندم و اونم دیگه برنگشت بازم فکر کردم که کفتر جلد هر جا ولش کنی برمیگرده و بازم اشتباه کردم اما از دست دادن این یکی خیلی سخت بود دیگه نمی تونستم خوشحال باشم که برادرم مریض نمیشه یا کفتر داشتن اصلا خوب نیست.حتی نمی تونستم مثل بچگی با امید واهی برگشتنش خودم رو گول بزنم دیگه کفتر من بریده بود و هرگز بر نمی گشت و این واقعیتی بود که درکش واقعا سخت بود .اینو واستون نوشتم که حسابی مواظب کفتراتون باشید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم دی 1385ساعت 18:47 توسط اکبری |
|
|
اقا ما شدیم ملا نصرالدین .میپرسید چرا؟اخه جک مینویسیم میگن بی محتواست کوچه بازاریه .شعر مینویسیم میگن غمگینه .عکس میزاریم میگن چه ربطی داشت .واسه دوستمون پیام میدیم به دوستان بر میخوره .از همه چی قاطی پاطی می نویسیم میگن قبلا بهتر بود .حالا مونده که مرحوم ملا نصرالدین تو گور به ما بخنده!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم دی 1385ساعت 11:50 توسط اکبری |
|
|
من سعی کردم که شعرم غمگین نباشه .فقط به خاطر تو
با انکه به چشم نمی ایی وحتی شعرهای عاشقانه هم اصلا بلد نیستی در نی نی چشمانت چیزیست.. شاید اشاره ای کودکانه به ابتنی مداوم ماهیها ویا خاطره پرواز بادبادکی در اوج چیزی شبیه یک سماع دل انگیز وشاید صدای بال پروانه ها
حالا واسه اینکه بیشتر احساس شادی کنی و بری حسابی درس بخونی که شرط نبازی چند تا جکم واست مینویسم اما به این شرط که دیگه هر شب نری تو چت روم ها . به لره میگن اگه ریس جمهور بشی چیکار میکنی .میگه اول از همه دست خودمو تو شرکت نفت بند میکنم. قزوین زلزله میاد از سقف یه بچه میاد رو سر قزوینیه .میگه دمشان گرم ببم جان هنوز زلزله تمام نشده است کمکهای مردمی رسید . رشتیه میره خونه میبینه زنش با یکی تو حمومه غیرتی میشه ابگرمکن رو خاموش میکنه. خوب دیگه حالا برو درستو بخون .تازه نظرم بده .!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم دی 1385ساعت 10:14 توسط اکبری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
تاریخ ایران باستان بهنام سرمای سوزان سیدعلی صالحی روانشناسی غمگین آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
| پیوندها |
|
علمی-پذشکی علمی تحقیقاتی نسرین طنز المرغ خاتمی انجمن اسلامی علامه خوابگرد خبری شیراز جک انجمن ادبی شفیق غروب در نفس.... ژاله |
|
RSS
|