تبليغاتX
البرز
مدعی خواستکه از بیخ کندریشه ما غافل ازاینکه خدا بود در اندیشه ما

 

سلطان خوابهای پريشانم
میخواهم از تو روی بگردانم




من دل به سادگی کسی دادم
از تاج و تخت نقره گريزانم

بانوی خانه های گلی بودم
در چارسوی قصر نچرخانم
پيراهن حرير، تنم را کشت
حس میکنم عروسک عريانم
نزديک سفره ات چه نشينم تلخ؟!
يخ بست بين شير و عسل نانم
ديدی که حال و روز دلم خوش نيست
تصويری از پرنده و بارانم
خون من است در همه سو جاری
هر شام روی شيشه نرقصانم
فرعون خويش باش و خدايی کن
من تا قيامت آسيه میمان
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 21:28  توسط اکبری | 

 

 

مرد جوون : ببخشين آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟
پيرمرد : معلومه كه نه !
جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست ميدی ؟ !
پيرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم !
جوون : ميشه بگی چطور همچين چيزی ممكنه ؟ !
پيرمرد : ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی !
جوون : كاملا" امكانش هست !
پيرمرد : ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی !
جوون : كاملا" امكان داره !
پيرمرد : يه روز ممكنه تو بيای به خونه ی من و بگی كه فقط داشتی از اينجا رد ميشدی و اومدی كه يه سر به من بزنی! بعد من ممكنه از روی تعارف تو رو به يه فنجون چايی دعوت كنم ! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم برای خوردن چايی بيای خونه ی من و بپرسی كه اين چايی رو كی درست كرده ؟ !
جوون : ممكنه !
پيرمرد : بعد من بهت ميگم كه اين چايی رو دخترم درست كرده ! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی كنم و تو هم دختر من رو می پسندی !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد تو سعی می كنی كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كنی ! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كنی و با همديگه بيرون بريد !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من ميشی و بهش پيشنهاد ازدواج می كنی !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون برای من تعريف می كنين و از من اجازه برای ازدواج ميخواين !
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !
پيرمرد با عصبانيت : مردك ابله ! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكی مثل تو كه حتی يه ساعت مچی هم از خودش نداره در نميارم ! ! !

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 18:36  توسط اکبری | 
شبانه


ما خستگانيم، داد از جدايی
بی‌مونسانيم، کو آشنايی؟


- ديده به راه و به دَر نشسته
يه شب ابری، يه ماه خسته
تا کی بيايی، ماه خيالی
تو خواب گريه، جای تو خالی!؟


ما خستگانيم، داد از جدايی
بی‌مونسانيم، کو آشنايی؟


- غم زمانه، شانه به شانه
شبم سَحَر شد، سَحَر شبانه
يکی نيامد، ز صبح فردا
بگويد اين درد، اين هم مُداوا ...!


ما خستگانيم، داد از جدايی
بی‌مونسانيم، کو آشنايی؟


- آن که نگفتم، يه سرگذشته
که آب دريا، ز سر گذشته
سياوَشانه: سينه در آتش
سينه در آتش، مثل سياوش


ما خستگانيم، داد از جدايی
بی‌مونسانيم، کو آشنايی؟



+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 21:15  توسط اکبری |