تبليغاتX
البرز - شعری از سید علی صالحی.......
مدعی خواستکه از بیخ کندریشه ما غافل ازاینکه خدا بود در اندیشه ما
شبانه


ما خستگانيم، داد از جدايی
بی‌مونسانيم، کو آشنايی؟


- ديده به راه و به دَر نشسته
يه شب ابری، يه ماه خسته
تا کی بيايی، ماه خيالی
تو خواب گريه، جای تو خالی!؟


ما خستگانيم، داد از جدايی
بی‌مونسانيم، کو آشنايی؟


- غم زمانه، شانه به شانه
شبم سَحَر شد، سَحَر شبانه
يکی نيامد، ز صبح فردا
بگويد اين درد، اين هم مُداوا ...!


ما خستگانيم، داد از جدايی
بی‌مونسانيم، کو آشنايی؟


- آن که نگفتم، يه سرگذشته
که آب دريا، ز سر گذشته
سياوَشانه: سينه در آتش
سينه در آتش، مثل سياوش


ما خستگانيم، داد از جدايی
بی‌مونسانيم، کو آشنايی؟



+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 21:15  توسط اکبری |