تبليغاتX
البرز - شعری از زهرا حسین نژاد
مدعی خواستکه از بیخ کندریشه ما غافل ازاینکه خدا بود در اندیشه ما

 

سلطان خوابهای پريشانم
میخواهم از تو روی بگردانم




من دل به سادگی کسی دادم
از تاج و تخت نقره گريزانم

بانوی خانه های گلی بودم
در چارسوی قصر نچرخانم
پيراهن حرير، تنم را کشت
حس میکنم عروسک عريانم
نزديک سفره ات چه نشينم تلخ؟!
يخ بست بين شير و عسل نانم
ديدی که حال و روز دلم خوش نيست
تصويری از پرنده و بارانم
خون من است در همه سو جاری
هر شام روی شيشه نرقصانم
فرعون خويش باش و خدايی کن
من تا قيامت آسيه میمان
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 21:28  توسط اکبری |